تبليغاتX
گروه تئاتر شه وار

گروه تئاتر شه وار

رویدادهای هنری و فرهنگی

خواندن یا دیدن و شنیدن کاستیها و اشتباهات و کجرویهای فردی، برای ما که هر یک به نوعی، به دلایل تاریخی، روحیه مستبدی داریم، سخت و بسا مغرضانه و نامهربانانه مینماید. و شاید در معرض دید و شنود و قضاوت دیگران قرار دادنش به کین خواهی و یا خودستایی تعبیر شود.

اما هنر، و در ورای همه، تئاتر، عرصه ای متفاوت است. عرصه ی تجلی گفتگو. جدل بی پایان. جدل نه به آن معنایی که نزد ما، به غلط، نزاع و تلاش برای حذف و سلطه بر دیگری توصیف شده است. جدلی انسانی که واژه، یگانه ابزار هست و بودش است. واژه ای در قامت نوشتار و گاه در ترکیبی زیباشناسانه در همراهی با اندام انسانی آنگاه که بر صحنه بتراود. در این عرصه ی استتیک و بر اساس جدلی که جوهره ی وجودی تئاتر از آن جان میگیرد، شرایط و امکان حضور برای همه هست. این"همه" میشود همه جور و همه گونه باشد. گونه گونی امکانی است برای عمق بخشی به واژه در هر دو نوع کلامی و دیداری. اینگونه است که دنیایی بر صحنه آفریده میشود ورای هر چه بود و هست و نیست. و آنگاه که از تئاتر بنویسی ناگزیر از این آفرینش هستی.

نوشتن، برای من در مورد تئاتر، جز این نبوده و تا بر این باور باشم همینگونه خواهم نوشت. تردید در این باور از آن رو است که تا کنون دلیلی برای اینگونه ننوشتن نیافته ام و آنچه گفته یا میگویند قانعم نمیکند تا اینگونه نباشم.

از این روی اگر بخواهی در خصوص جشنواره ای بنویسی که سالهاست ذهنت را به خود فرا خوانده و بسیاری دیگر را نیز به بود و نبودش مشتاق کرده، ناگزیر از رفتن به عمق و آشکارسازی بخشهای پنهانش داری که در اذهان بسیاری از ما، با سابقه ای که در ابتدا به آن اشاره شد، به خصومت و کینه و نامهربانی و... و دور شدن از واقعیت آنچه به عنوان نمایش در جشنواره هشتم تئاتر کوردی بر صحنه آمده متهم و محکوم میشوی. کسانی را که بر چنین انگاره ای حکم رانده اند دعوت میکنم با مروری بر اعترافات این مجرم در خصوص هفت دوره قبلی این جشنواره، مستنداتی دیگر برای افزودن بر محکومیتش بیابند.

با تمامی این اوصاف آنچه نوشته ام، به نظرم، بسی کمتر و کم عمق تر از آن چیزی است که باید مینوشتم. ولی آنچه را نوشته ام ریشه یابی و چرایی برپایی چنین وضعیتی است که اگر من نیز همانگونه عمل میکردم که بر دیگرانش نپسندیده ام همانی میشدم که نوشته ام.

اکنون و پس از خواندن نظرات دوستانی که در مورد مطلب" روزی مثل دگر روزها" اظهار لطف کرده و لحظاتی را به خوانش آن اختصاص داده اند، بیراه ندیدم چیزکی نیز من بنویسم تا شاید باری دگر مطلب را مرور کرده و آنچه را که بر نوشته ام نگاشته اند بازخوانی کنند.

این وبلاگ با نام"تئاتر" آذین شده است. تئاتری که قدمتی هزاران ساله دارد. از"ارسطو" که نخستین قواعدش را نوشت تا امروز و دیگرانی که هر یک به راه خویش رفته اند و میروند بی آنکه دیگری را حذف یا انکار کنند.

تئاتری که من دوستش میدارم وحدت طلب نیست و از وحدتی که در جهت یک کاسه کردن و قالبی کردن اندیشه باشد بیزار است.

تئاتر برای من که در جغرافیایی میزیم که حتی نمایشنامه ای چاپ شده به زبان مادری اش ندارد،"متن" نخستین و مهمترین چالش است. بر این باورم که بدون داشتن جای پای محکمی بر صحنه تئاتر، امکانی برای ادامه آنچه تئاتر مینامیم نخواهیم داشت. بدون ادبیات نمایشی نمیتوان به"تئاتر بی متن" و یا"تئاتر اندام" دست یافت. آنچه را در اینگونه از اجراها نزد خود شاهدیم جرقه هایی هستند که شاید از پس پا گرفتن ادبیات نمایشی، نزد ما، به خاطره ای در تاریخ تئاتر این دیار تبدیل شود. خاطره برای نسلهایی که از پی می آیند و آنچه را انجامش داده ایم بی رحمانه به نقد خواهند کشید.

به قولی:"ما باید به گفتگو تن دهیم یا بر بربریت خود فتوا دهیم."

                                                                                                             صلاح محمدی 

                                                                                                                1۸/8/88

نظرات در مورد: روزی مثل دگر روزها(نگاهی به جشنواره هشتم تئاتر کوری) - 13 نظر

 

 نویسنده: هیوا                                                       چهارشنبه 13 آبان1388 ساعت: 21:23

اقای محمدی شما بگویید همیشه هیات بازبین به رد کارها بنا به دلایل سیاسی متهم می شوند. اما این دوره کارهایی دیدیم که که نه تنها در شان سیاست بلکه در حد یک نمایش رادیویی هم نبودند. اشکال کجاست؟

 

نویسنده: ره زا                                                        پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت: 0:46

دوست عزیز به شما برای رویدادهای که در این جشنواره روی داد تا به افتخارات شما بیافزاید تبریک می گویم
1- چه افتخاری بالاتر از اینکه بولتن به فارسی نگاشته شده و فقط متن شما به کردی تایپ گردیده وتازه آمدند متن چاپ شده اش را از شما گرفتند !! نتیجه می گیریم که این بولتن برای جشنواره فارسی نگاشته شده و تنها شمایید که کردی نوشتن بلد هستید وبه همین دلیل فقط متن شما به بولتن جشنواره کردی تعلق دارد . البته نادیده گرفتن متن هم بازی قدیمیتان جای تعجب است ضمنا یادتان رفته در کنار منم منم نام صلاح الدین محمدی را بنویسید مثل باقی متنها که در این وبلاگ موجود است .2- انتخاب نشدن کارتان که می توانید در کنار باقی کارهایتان قید نماید که نگذاشتند اجرا شود و گرنه شلم شوربای میشد مثل کار پارسالتان در جشنواره هفتم که همگان شاهد بودند و خودتان هم اعتراف نمودید که ضعیفترین کار جشنواره بوده است.

و امانمی دانم شما چرا این همه از حذف کردن و نگذاشتن دم میزنید در حالی که خودتان اگر میدانی داشته باشید از همه دیکتورها مستبد تر هستید همچنانکه هر کسی نداند خودمان بهتر از همه می دانیم که چگونه با منیت و جاه طلبی و بچه بازیهاتان باعث شدید که گروپ داستان شه وار از هم بپاشد. و چنان عکس العمل های را از خودتان بروز دادید که اعضا حاضرند منت هر اداره و ارگانی را بکشند تا اینکه زیر دست شما باشند و شما به حکم رانیتان ادامه بدهید و اما در مورد این مقاله آموزشی برایتان متاسفم که بعد از چند دفعه خواندن و دیدن اجرایش به این نتایج رسیده اید بهتر است که مقداری این پرسشها را برایتان وا گشایی کنم تا چنین در موردش استنباط نکنید .قبل از هر چیز واگشایی پرسش و آسان نمودن آن و جواب دادن به سوال و راحتلقوم سازی توهین به شعور خواننده است و خواننده خویش باید از سوالات استنباط نماید ولی مجبورم که توضیحاتی را برای شما درج نمایم طبق گفته شما عروس میگویید که من کیستم ؟و بنا به نوشته شما معلوم نشد که او کیست؟ تنها سوالی که اصلا در این متن امتحانی مهم نبوده وشناخت وی هیچ از ارزشهای متن امتحانی نمی کاهد چون جواب میدهد چنان بنگارید که من خواهر یا مادر یا دوست یا نامزد شما هستم چون می خواهد از نادیده گرفتن این قشر در بین ملت ما صحبت نماید و از بدبختیها و بداقبال هایش و ازنادیده گرفتن وی درطول تاریخ درخشانمان .اری به جای آنکه در مورد خویش صحبت بکند روایت می کند اما روایتی که وی قربانی در دل این روایت قرار دارد و نادیده گرفتن و و ندیدنش از جانب شما بسی شگفت آمیز است .و اما عروس تا روایت ها و نقش کمرنگ خویش را در این متن بیان ننماید ما چگونه به ظلم های که بر وی روا شده است می توانیم برسیم؟

و اما نافرمانی پسران از فرمان پدر که از همه جواب های داده شده برجسته تر بود و متاسفانه شما به جواب نرسیدید برایم حیرت انگیز است و یا اینکه مستاق این روایتید که از کسی می پرسند فرق آنی که خواب است با آنی که خود را به خواب زده است چیست ؟و اما این متن اگه دارای جذبه های دراماتیک نبود به قول شما چطوری شد که به نمایش تئاتر تبدیل گردید و اما آن سوالهای مهمی و اساطیری که در این متن موجود است کدامند؟ و یا بهتر است به ما نیاموزی و خودتان آن را تبدیل به متنی غیر سوالی نماید . و اما چشمها را باید شست جوری دیگر باید نگریست شما که از روز اول می فرمودید که این سیده وان کار برتر جشنواره خواهد بود و به فجر را میابد پس نتیجه پیش گویهاتان چی شد ؟ تا آن جمع که در گرد شمایند آن را بلغور نمایند .

 نویسنده: دۆستی دڵسۆز                                                 پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت: 1:53

ره‌زا گیان کاره‌که‌ت هه‌ڵه‌ بوو. باش وایه‌ به‌ ره‌خنه‌گرتن له‌ خۆت دیسانه‌وه‌ بیته‌وه‌ ریزی دۆستانی دلسۆز!

 نویسنده: ؟                                                     پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت: 10:46

هول و هراس و کینه ی ابدی شما از هنرمندان پیرامون تان ؛این اجازه را به شما نمی دهد که حقایق را آنگونه که هست ببینید.نمایش های در خشان شما را هم دیده ایم؛نقد های غیر منصفانه ومغرضانه ی شما هم که دیگر نیازی به بحث ندارد.راستی در حافظه ی تاریخی مردم هنوز بازی های درخشان و منور شما در میان پرده های تلوزیونی باقی است . حوزه ی تئاتر استان برای شما سخت و دشوار است بهتر است به همان میان پرده های تلوزیونی برگردید. که جولان گه شماست.

 نویسنده: ساڵح                                                   پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت: 23:41

ره‌زا گیان! وه‌ڵامی هه‌ر چه‌شنه‌ ره‌خنه‌ و هه‌ڵسه‌نگانی هونه‌ری - ئه‌ده‌بی به‌ هێرش کردنه‌سه‌ر که‌سایه‌تی ره‌خنه‌گر نادرێته‌وه‌. ره‌نگه‌ ره‌خنه‌گر خۆی ده‌رهێنه‌ر یان شانۆنامه‌ نووس نه‌بێ. هه‌موو که‌س بۆی هه‌یه‌ وه‌ک خوێنه‌رێکی ئاسایی، مامناوه‌ند یان چالاک و.... هه‌ر تێکست یان به‌رهه‌مێکی هونه‌ری بخوێنێته‌وه‌. تۆ خۆت باش ئه‌زانی "کاک سه‌لاح ده‌رهێنه‌ریش هه‌یه‌ یان نا؟ که‌وایه‌ دیکتاتۆر بوون یان نه‌بوونی ،، چ پێوه‌نده‌ به‌ ره‌خنه‌که‌یه‌وه‌.؟ هه‌وڵ بده‌ دۆستانه‌ و به‌زمانێکی دوور له‌ تووڕه‌یی وه‌ڵامی ره‌خنه‌کانی کاک سه‌لاح بده‌یته‌وه‌. گرینگ ده‌رکی زمانی ئه‌وی تره‌...

 نویسنده: ؟                                                                   شنبه 16 آبان1388 ساعت: 8:21

نقد نه یعنی هتاکی وبی حرمتی.پرده دری و بی ادبی . توهین وافترا تنها در قاموس نقاد مابابی چون صلاح محمدی است نه نقادان واقعی.تمام لفاظی های بالا را اگر ملاحظه بفرمایید بجز غرض چیزی نمی بینید. این کجایش نقد است آقای سوزنی؟ جرگه دوستانه ی شما اگر پرده دری است که وامصیبتا...

 نویسنده: ساڵح                                                  یکشنبه 17 آبان1388 ساعت: 1:53

دۆستی به‌رێز! هیچ بێحورمه‌تییه‌ک نایه‌ته‌ خانه‌ی ره‌خنه‌وه‌...

 نویسنده: خارج از جاده                                     یکشنبه 17 آبان1388 ساعت: 20:59

نمیدانم کارتون موش سرآشپز را دیده اید به رفتار منتقد مشهور مجله آشپزی فیلم دقت کنید تا درک کنید که نقد محمدی تا چه اندازه دوستانه بوده است . میدانید که برخورد مودبانه و منطقی با نقد برای یک هنرمند و روشنفکر که ادعای خلق اثر هنری دارد و کارش را درمعرض قضاوت قرار میدهد از نان شب واجب تر است و هر اندازه از دایره منطق و ادب فاصله بگیرد نهاد غیر هنرمند و توخالی خود را بیشتر عیان میکند. هنرمند باید درک کند که نقد باید چنان عریان و تیز باشد که بسان شمشیری تیز تمامی وجودش را از هم بدرد و حتی ضمیر ناخودآگاهش را در معرض قضاوت همگان قرار دهد . تمام مزیت انسان در این است که مانند هم فکر نمیکنند و این قدم اول نقد است چون کاری را که شما درست میپندارید در نظر دیگری نادرست جلوه میکند و تمام هنر این است که این نظرات را در جهت دلخواه هنرمند به هم نزدیک کند . به نظرم رهزا یک تشکر علاوه بر جواب به نقد محمدی به او بدهکار است شاید منتقد مغرض هم باشد این بهتر است چون دیگر از سر سوزنی گذشت نخواهد کرد و بازهم به نفع شماست اگر بدانید

در مورد جشنواره نظرات آقای محمدی در خصوص جشنواره هدایت شده توسط عوامل دولتی و حامیان شبه دولتی آن نیز بازهم درست است و از این جشنواره ها نمدی برای کلاه تئاتری ها در نمی آید جوایز و لوح ها و سپاس ها می آیند و میروند ولی هنر تئاتر رشد نمیکند مگر مستقل باشد مگر اینکه جشنواره توسط تئاتری ها هدایت و اجرا شود بدون تفکیک خودی و غیر خودی بدون نگرش عقیدتی بدون توجه به تعلقات فکری هنرمندان از هرنوع . مگر این جشنواره که با موضوع سوخته صدام عجین شده بود و بدون توجه به رویدادهای اخیر منطقه و کردستان و زبان و ادبیات کردی با نهایت تلاش پروپاگاندی اجرا شد چه تاثیری در سقز یا منطقه گذاشت ؟ شاید مهمترین وظیفه جشنواره به نظر من ایجاد چالش و پاسخ به مجهولات نسل جدید بود آیا تاثیری داشت ؟؟؟؟؟؟

 نویسنده: کاوه                                                           یکشنبه 17 آبان1388 ساعت: 23:25

درود بر شمابه عرض میرساند که به علت درو شدن اکثر کارهای تئاتریهای سقز هنگام گزینش، پتانسیلی در مخالفت با تمام وجوه جشنواره در بین اهالی هنر به وجود آمد که حتی بعضی تماشای کارهای ارائه شده را هم تحریم کردند. بخش اساسی این مخالفت را شما در نوشته هایتان پوشش داده بودید و در همین نقد هم دوباره و چندباره گفته اید. ای کاش فارغ از تمام آن نامهربانیها به نقد مینشستید. حب و بغض ها از اعتبار نقد می کاهند. این روال طبیعی این گونه اتفاقات هنری است ولی ای کاش روشنفکران و هنرمندان در اینگونه موارد رفتار و منشی خلاف طبیعت و خواسته منکران هنر، از خود نشان دهند و این پتانسیل را در مسیر همگرایی و آگاهی جمعی اهالی هنر خرج کنند و به نوعی اتحاد و هماوایی برسند.

 نویسنده: ؟                                                             دوشنبه 18 آبان1388 ساعت: 13:20

کسی با نقد (به معنای نقد)مشکلی ندارد پیشنهاد می کنم آقای سوزنی نه به عنوان دوست آقای محمدی که به عنوان فردی بی طرف اما منصف نگاهی دقیق به مطالب بیاندازد تا معلومشان شود قلم آقای محمدی در نقد و بررسی نمایش ها چقدر ناتوان است .

 نویسنده: خالید                                           ۸-۱۸-۱۳۸۸    . ۳:۲۴ ق.ظ

 ره‌زا گیان!
عه‌یبه‌ بۆ که‌سێ گرووپێکی چیرۆک سه‌رپه‌رشتی بکات و”مصداق” مستاق بنووسێ.
له‌ بیریشت نه‌چێ،ئێستانیسلاڤێسکی سه‌دساڵ له‌مه‌وپێش فه‌رمویه‌تی:هه‌رچیه‌ک بدره‌وشێ ته‌ڵا نییه‌.

من له‌ ناو کۆڕی که‌سا نیم وخۆت چاتر ئه‌زانی به‌ڵام لام وایه‌خوێکه‌ت خوارد نابێ خوێدانه‌که‌ بشکێنی.

 

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 11:52  توسط من  | 

جشنواره هشتم پس از اما و اگرهایی که دیگر به آن عادت کرده ایم با حضور 8 نمایش در دو روز و یک شب از 9 تا 12 آبان ماه در سقز برگزار و مراسم جایزه بگیری هم پایان بخش آن بود. جشنواره ای که گفتن از آن شاید آب در هاون کوفتن باشد و نگفتنش...؟ گفته و نگفته ها را در لابلای بررسی اجراها آورده ام. و آنچه نیامده شاید مثل بولتنی باشد که میگویند آمده و، طبق قرار، قرار بود در مراسم اختتامیه توزیع شود که نشد. ساعاتی پیش از یکی از اعضای ستاد اجرایی نسخه ای به امانت گرفتم تا حاصل کار را مکتوب شده ببینیم. از جشنواره همان برون آید که در اوست! بولتن را که نباید اسمش گذاشت. روزانه که نبود. این به معنای شبانه بودن بولتن نیست! یک شماره به عنوان ویژه نامه در روز پایانی. طبق معمولشان چند سخنرانی و مصاحبه و معرفی نمایشها و کارگردانان مزین به عکسشان و دو عکسی از اجرایشان و سه مطلب کوتاه که انگار زورکی و به ضرب و زور تفکر نگاشته اند و البته تمامی این تفاصیلی که گفته شد به زبان شیرین فارسی در این ویژه نامه ی جشنواره تئاتر کوردی تایپ و چاپ شده که هیچیک ربطی به جشنواره و تئاتر کوردی ندارند. الا یک مطلب که شاید از سر ناچاری و بیچاری در آخرین لحظات متن تایپ شده اش را از خودم گرفتند و به زیور طبعش آراستند که تنها مطلب مرتبط با تئاتر کوردی و به زبان کوردی در این ویژه نامه است. مطلبی تحت عنوان"جدل و آسیب تئاتر کوردی" که در این وبلاگ نیز قبل از چاپ درج گردیده بود. به هر جهت جشنواره هشتم به پایان رسید و خواب خرگوشی ما نیز آغاز گشت تا سالی دگر و باری دگر. و اما از هرچه بگذریم سخن ... خوشتر است! و نمایشهای اجرا شده در این دوره از جشنواره.

1- چه کسی جنگ را آغاز کرد؟/ ارومیه

هفت طبقه آسمان یک به یک با ریسمانهایی بر این زمین خاکی آویزانند با بهشتی در میانه که عروس حلبجه(فرمیسک/شخصیت مرحوم در این نمایش) در آن آرام گرفته است. عروسی که به گفته ی بازیگر نمایش باید از فرشتگان زیباتر باشد. مردی که در بمباران شیمیایی خانواده و عروسش را از دست داده از زیرینترین طبقات هفتگانه برمیخیزد تا روایتش را آغاز کند. روایتی تکراری و کلیشه ای از حلبجه و گره زدنش با تهاجم آمریکا به عراق تا زندان ابو غریب و شرح شکنجه و آزار زندانیان با شعارهای این سالیان نزدیک. آمریکای غارتگر و متجاوزی که دستهای پیدا و پنهانش را نیز در جنگ ایران و عراق تا تسخیر خرمشهر و مسائل فلسطین بانگ میزند.

کارگردان با استفاده از لاستیک تایرهای ماشین و تک بازیگر روی صحنه اش سعی در خلق فضایی داشت، تا در همراهی با متن، تماشاگر را به فراسوی متن ببرد. در نگاهی ساده و گذرا میشود این تلاش را ستود تا آنکه تاملی کنی و با یادآوری زمان(1388) و مکان(جشنواره) به خوشامد کسانی دل ببندی که هیچگاه نمایشی بر صحنه ندیده باشند.

نمایشی 30 دقیقه ای در 4 تابلو که هر بار دقایقی را باید در تاریک روشنای صحنه ناظر بر جابجایی تایرها باشیم چرا که کارگردان میخواهد فضایی دیگر را برای ما ترسیم کند. و در این میان معلوم نیست فلسفه طراحی حرکات در جهت تعویض فضا با اکسسواری ساده بر صحنه که تا پایان نیز چیزی از آن کم و بر آن افزوده نمیشود در کجای کارگردانی نمایش جای میگیرد. این نوع کار با وسایل صحنه و استفاده ناچاری از خاموش و روشن کردن نور صحنه از آن بلایای تئاتر ایران است که به اپیدمی در میان کارگردانان جایزه بگیر تبدیل شده است.

2- ماشینهای جنگی/ مهاباد

به این فکر میکنم که این جشنواره به کجایمان خواهد برد. از سویی با فراخوانی روبروییم که بازخوان جشنواره را به دلیل تاکید بر متون فولکلور و متناسب با فرهنگ کوردی ناگزیر از قلع و قمع متون(65درصد در این مرحله قیچی شدند) کرده(در گفتگوی سایت شارنیوز با یکی از بازخوانان) و از سویی با متن و اجراهایی در این جشنواره روبروییم که تنها زبان کوردی را/ با چشم بستن بر تمامی غلطهای ریز و درشت اکابری/ بهانه ی حضور دارند. هرچند خود بر این باورم که زبان کوردی شرط لازم برای حضور است ولی کافی نیست و به آن در مطلبی دیگر پرداخته ام.

ماشینهای جنگی شبه گزارشی بیوگراف گونه از تولد تا مرگ یک ژنرال بعثی با سه بازیگر و دکوری قابل تامل و ضرباهنگی بی رمق که در تقابل با روان سرکش و عصبی شخصیت اصلی قرار داشت به ملودرامی میمانست که با شخصیتهای تک بعدی و کلیشه ای، در انتظار ریزش اشکی از چشم، برآمده از ناله و ضجه های شکنجه. این ممکن میشد اگر مخاطب میتوانست خود را بر آیینه ی صحنه به نظاره بنشیند. و غایب اصلی مخاطبی بود که هیچ نشانه ای از او بر صحنه نبود به جز اسیر زخمی ایرانی که در بحث بعدی به چرایی این حضور خواهم پرداخت. نمایشی که همچنان غرب متجاوز و بعثی های بی دین در کنار هنرمندان و روشنفکران فرصت طلب غربی با همان کلیشه های رایج در تبلیغات این سالهای مبارزه با امپریالیسم و غرب و ... جولان میدادند. تا شاید اگر بعضی ملاحظات تئاتری نبود در پایان نمایش به جای تشویق و کف زدن به دادن شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر صدام یزید کافر اقدام میکردیم! تا این گروه نمایشی مطمئن شوند که اجرا تاثیری سترگ بر مخاطب نهاده و به سلامتی از این آزمون گذشته اند.

درک نادرست از فضاسازی و ترکیب کردن ناآگاهانه ی گونه های متفاوت اجرایی حاصل نهایی این نمایش بود. برای نمونه میتوان به این موارد اشاره کرد: رانندگی فیلمساز آمریکایی در اجرایی شبه پانتومیم با استفاده از تلفن همراه واقعی و همزمان اجرایی شبه ناتورالیستی در گوشه مقابل توسط روزنامه نگاری که با او تلفنی صحبت میکند و از بطری خالی شراب مینوشد. نامه ی کاعذی و واقعی در یک صحنه و القای تصور نامه و کاست فیلم در صحنه ای دیگر. فریادهای گوشخراش و ناله هایی که از شدت واقعی بودن گوش آسمان را هم کر میکرد با فرض استفاده از وسایلی خیالی و شکنجه هایی انتزاعی. شاید بد نباشد نگاهی نیز به بیوگرافی ژنرال داشته باشیم تا شاید ارتباطی از آن میان برای ارتباط این نمایش را با تئاتر امروز خود در اینجا بیابیم.

ژنرال ابوسعید پدرش را که روحانی و مسلمان است در پانزده سالگی به دلیل انزجار از تعالیم اسلامی و اخلاقی به قتل میرساند و در 17 سالگی پس از فرار از زندان به حزب بعث میپیوندد. در ایران لیسانس ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران میگیرد و با خوش خدمتی در شکنجه و کشتار مردم عراق و مدارج ترقی را تا رسیدن به درجه ژنرالی طی میکند. و در این میانه نیز امتحان خوبی از شکنجه ی اسیران ایرانی پس داده است. او کسی بوده که با اعمالش در زندان ابوغریب روی آمریکاییها را هم سفید کرده است.

3- شب هندوانه/ کرمانشاه

سربازی ایرانی که بر اثر اصابت خمپاره مجروح و اسیر شده پس از 6 سال اسارت به شهرش بازگشته ولی همسرش او را نمیپذیرد و در خانه پدری اش میماند. تلاش او در شب یلدا برای بازگشت همسرش به زندگی مشترک نتیجه نمیدهد و او که ترکشی از جنگ در سرش به یادگار از جنگ باقیست و گاه بر سیستم عصبی اش چنگ میاندازد میمیرد.

عجب حکایتی شده این هشتمین دوره! همیشه تصور داشتیم باید بر عدد هفت اندیشه کرد و ملاحظه اش را داشت. اما ظاهرا اینبار خوان هشتم است سر برآورده و بر آن است بی خاصیتی و باری به هرجهت بودن دوره ی هفتم را از پی سه سال وقفه در برگزاری اش به چالش کشد و همه را سنگ روی یخ کند.

باز هم بعثی های بی دین و ایمان و ظلم و جنایت و شکنجه ای که در حق اسیران ایرانی روا داشته اند. باز هم از جنگ ایران و عراق و دوران صدام و شعارهای در زمانی، خبری خوشایند برای این دوره از جشنواره خواهدبود. خبر خوبی که شاید بیمه نامه ای برای ادامه ی این جشنواره در سبک و سیاقی نو باشد. که اگر اینگونه باشد باید از هم اکنون عطایش را به لقایش بخشید. این به معنای مخالفت با اجرای این نوع از نمایش نیست چرا که در کشوری زندگی میکنیم که برای هر موضوعی جشنواره ای همخوان از فیلم و تئاتر گرفته تا عکس و نقاشی و خطاطی و ... دارد پس چه جای حضور چنین متون و اجراهایی در جشنواره تئاتر کوردی؟

تک بازیگر این نمایش در صحنه ی پلاتوی کوچک و جمع و جور مجتمع ارشاد سقز بازی خوب و روانی در میزانهایی دیدنی و قابل تامل نمایش داد. و نمایش غیر از این چه لازم دارد!؟

نکته جالب توجه در این سه اثر، حضور اسیر ایرانی است که هر سه پس از زخمی شدن در میدان جنگ به اسارت نیروهای عراقی در آمده بودند تا به این شبهه افتیم، هر آنکه در آن سالهای جنگ اسیر شده، ناخواسته و بر اثر جراحت و مصدومیت بوده و لاغیر!

4- رؤیای الکی/ سقز

تمایلات زن محور و تفکرات فمینیستی سالیانی است در این دیار، به سان بسیاری دیگر از ایسمها، به نشانه ای برای ابراز تمایلات روشنفکری و دستمایه بسیار کسان برای کنکاش در اجتماع و مناسبات فردی و خانوادگی و اجتماعی شده است. ایسمهایی با ظواهری دلچسب که ریشه یابی و عمق بخشی برای درونی کردن آنها نیاز به کوششی ورای فریادهای شبه دانایان دارد. اینگونه است که در عرصه تئاتر نیز فلسفه فمینیسم، با وجود تمامی کش و قوس و شاخه های فرعی اش، به میدانی برای اعلام میزان مدنیت و به روز بودن نمایشگرانش بدل شده است. حال اگر این ایده و تفکر را در قالبی کمیک، از نوع شبه فارس، اجرا کنیم چاره ای جز خلق کاریکاتوری از روابط و مناسبات زن و مرد بر صحنه و حاصلش چیزی جز افسوس بر پدید آورندگان ایده ی برابری زن و مرد نخواهد بود.

این نمایش با بهره گیری از کمدی کلام، تلاشی خام برای گفتن حرفهایی بزرگ بود. نمایشی که سعی داشت، با هر چه بیشتر کاریکاتوری کردن شخصیت پدر، به طرفداری از حقوق زن متهم شود. اتهامی که هیچگاه بر چنین اثری وارد نخواهد شد.

5- تراوش سیاه از سفید و چند رؤیا/ تهران

شاید از سر اتفاق باشد که سه نمایش جنگی را به دنبال هم ببینیم و از پی اش به تماشای دو نمایش در موضوعی متفاوت و متضاد با سه اثر اولیه بنشینیم که زن و دغدغه های زنانگی اش در جامعه ای مردسالار تم مشترک آندو باشد.

زنی که خواهان برابری با مرد است در تنهایی اش به مرور زندگی زنانه اش میپردازد. اجرایی که با حذف فیزیکی مرد به حضور مؤثر و غایبش در زندگی زن میپردازد. مونولوگی طولانی و چندپاره که سعی دارد با مرور تاریخ به بازگویی مبارزات زنانی بپردازد که در دهه های اخیر بهانه ای برای هنرمندان در نگارش متون و خلق آثاری بوده اند که انسان را بطور عام و زن را بطور خاص تحت تاثیر آثار خویش قرار داده اند. شاید از میان اسمهایی که در این اجرا میشنویم اسامی"شِرکو بیکَس، آلبر کامو و ویرجینیا ولف" برای بسیاری از ما آشناترند و هر یک به گونه ای در این جریان نقشی متفاوت ایفا کرده اند. آنگونه که زن این نمایش با شعرهای"شِرکو" رشد میکند و با افکار"کامو" به تنهایی اش معنا میبخشد و با داستانهای"ولف" زنانگی اش را معنایی دوباره میکند. اما اینها را باید با داستان زندگی زنی که در اتاق خانه اش به مرور هر آنچه اندیشه کرده پیوند داد.

اجرای نمایش تلاش کارگردان/نویسنده/بازیگر/طراح صحنه(هر4نفر یک نفر است) برای عینی کردن این اندیشه هاست. اندیشه هایی که گاه رنگ کابوس میگیرند و گاه به خاطره میمانند و گاه نیز واقعیتی دفرمه است که با حضور عروسک چوبی بر بلندای اتاقکی تخته کوب و نردبان چوبی دوطرفه ی مرد رنگکار با سطلهای مملو از رنگ هر آینه ما را برای حضورش در صحنه و کشف روابط زن و مرد نقاش میکشاند. رابطه ای که با ریختن رنگ بر اندام بازیگر معنای دیگری شاید بیابد.

اشتیاق زن برای این ارتباط و ابراز تمایل برای برگشتن نقاش به این تنهایی خودخواسته یا ناخواسته و شاید واقعی، به خطابه ای انسانی شبیه است تا تماشاچی را در پذیرش این اشتیاق با خود همراه کند.

اینها اما در همان سطح باقی میمانند و شعارگونه به عمق دست نمی یازند.

مونولوگ نوعی روایت در لحظه است که بر خلاف روایت که بیان ماوقعی قبلی است به اکنون و وضعیت کنونی شخصیت نظر دارد. در این نوع با گونه ای از سیال ذهن مواجهیم که کارایی عمق بخشی بیشتر به اندیشه های شخصیت را دارد. به همین خاطر هرآنچه را بر صحنه جاریست به نوعی میتوان واقعیت موجود فرض کرد که در اجرای نمایش میتواند گاها به انتزاع بینجامد. انتزاعی که با عینی شدنش میشود واقعی انگاشت. آنچنان که سطلهای رنگ با فرچه ی نقاشی به کمک می آیند تا اندیشه های شخصیت را رنگ ببخشد. آنگونه که آینه ای در برابر میگذارد و رنگ آمیزی شده به جای اولیه اش در بیرون از صحنه باز میفرستد.

آینه، این نشانه، این ناخودآگاه، از کجا می آید و به کجا میرود؟ چرا می آید و چرا باید برود؟ اگر معنایی از حضور و رنگ آمیزی اش خلق میکند به کجا و چه کسی بازپس میفرستد؟ مخاطب باید بیندیشد و چرایی را جستجو کند که از پی پرسشها می آیند. ولی تئاتر با معماسازی بسیار متفاوت است. پرسشگری با یافتن معما دو خط موازیند.

زن با کسی(هاوری، به معنای همراه) سخن میگوید. نامی استعاری که به سان رنگهایی که دیوارپوش اتاق میشوند نشانه های متن را برای مخاطب فاش میکنند. نشانه هایی که باید از لابلای رنگ و کلمه بیرون کشید و تحلیل کرد تا بن اندیشه متن را شناخت.

تور سفید عروس در مقابل تور سیاه دارای همان کارکرد کلیشه ای خواهند بود اگر رنگی دیگر بر صحنه نمیبود. رنگ آبی همانگونه که بر اتاقک چوبی نقش میخورد بر آینه نیز مینشیند. آن میماند و این میرود.(شاید اگر حجم اتاقک هم به اندازه آینه میبود به همین اخراج محکوم میشد!) بر آبی اتاقک رنگهای دیگر میریزیم. قرمز و سیاه و سفید و زرد و اگر مجالی برای حضور سطلهای دیگر میبود تا میتوانست از آن استفاده میکرد. ولی به دلیل میزانسن مهم در انتهای نمایش و برای حذر از رفت و آمد بی معنا و بیشمار برای آوردن سطل از آوانسن به مرکز صحنه حضور بیش از چهار سطل ظاهرا عملی اسرافگونه به نظر آمده است.(هر چهار سطل را با دو دست و در هر دست دو سطل). اینگونه است که در پایان هرآنچه از رنگ باقیست بر اندام بازیگر میتراود بی آنکه رنگی مسلط در آن میان شاهد باشیم. این شاید از قدرت اندیشه ی این نمایش باشد تا شخصیت نمایش را ملغمه ای از رنگها بشناساند و یا شاید بهتر باشد بگوییم شخصیتی رنگین به او ببخشد. ولی با مرور اجرا نمیشود لقبی بیش از ژست نمایشی به آن داد. ژستی از سر تفنن. چرا که در پایان نمایش و به دلیل غافل ماندن از معانی رنگها و برای تفهیم تماشاچی فهیم با دادن شعاری اخلاقی و پند و موعظه ای خیرخواهانه پاسخی اندیشمندانه بر تمامی تاویل و تفسیرهای ممکن بر این نمایش رنگی صادر میشود. نویسنده/کارگردان/بازیگر از مرد انتزاعی اش میپرسد: در این دنیای واقعی مرا با کدام رنگ میپذیری؟ مرد بیچاره که در این نمایش مجالی برای حضور نداشته ناچار از پذیرش تهدید و اخطار زن نمایش خواهد بود که خود در پاسخ به این پرسش بانگ برآورد:"من برای واقعیت بخشیدن به آرزوهایم در انتظار زنی دیگر خواهم بود!" شاید در انتظار گودو!!

و شعاری از این مهمتر و انقلابی تر برایش ممکن نیست که از مرد میخواهد قراردادی دیگر بنویسند؟ پیمانی بر خلاف آنچه مردان به تنهایی نوشته اند؟!

6- رقص پروانه های آبی بال/ سنندج

کم کم دارم به نتایج جالبی میرسم. حضور 2 نفر از بازخوانان این دوره از جشنواره به عنوان بازیگر و دستیار و همسر کارگردان و هم طراح صحنه و دکور جای شک و شبهه برای اعمال سلایق حاکم بر جشنواره هشتم به جا نمیگذارد. سلیقه ای که با دیدن این ششمین اجرای جشنواره دم خروسی میشود که حاشایش را شاید بتوان نزد کسانی کرد که نه اجراها را دیده اند و نه خبری از جشنواره هشتم دارند. اجراهایی که با شدت هرچه تمامتر هر کدام به گوشه ای از جنایات حزب بعث و سرکرده ی معدومش صدام حسین تکیه دارند. و این گمان به ذهن می آید که سخنان حکیمانه ی بازخوان جشنواره(بازیگر نقش جوانمرد در این نمایش) پربیراه هم نبوده و سنخیت زمانی متون ارسالی به دبیرخانه جشنواره شرط اصلی و اساسی برای حذف و تایید بوده است. چون هنوز مشکل اصلی و کنونی هم ما و هم کردهای ساکن عراق و هم عراقیها، حزب بعث و صدام حسین است. راه دور چرا؟ به قول مرحوم"فنی زاده" در سریال"دایی جان ناپلئون": دروغ چرا؟ جشنواره در ید قدرت دایی جان ناپلئون هاست که همه ی بدبختیها را زیر سر انگلیسها، ببخشید، بعثیها میدانند. توهم توطئه و خرابکاری چنان در جان و دل اینان رسوخ کرده که هر متن ارسالی به جشنواره و هر کس که شعار" مرگ بر صدام یزید کافر" سر نداده باشد لاجرم باید توطئه گر باشد. پس شاید بیراه نباشد تا نام این دوره جشنواره را به " جشنواره تئاتر بعث ستیزی/ شعبه کوردی" مزین کنیم.

اینها البته ربطی به چگونگی اجراها ندارد. هرکس آزاد است هرگونه دل تنگش خواست متنی برگزیند و بر صحنه آردش. اینگونه است که باید در مرحله بازبینی نیز چشمها را شستشویی ماشینی داد و طبق روال و قاعده ی هر بازبینی به شباهتهای ظاهری بسنده کرد.

به همین خاطر ژنرال بعثی باید شبیه صدام باشد و انقلابی کورد نیز"تودل برو" و" مامانی". حال اگر ته ریشی هم به خاطر حفظ بعضی مسائل اخلاقی داشته باشد بدک نیست و مجوزی است تا هرگونه دل عاشقش خواست معشوق نوازی کند. آنقدر که محبوبش را برای رسیدن به اهداف حزب انقلابی و مردمی اش در اختیار بی دین و ایمانهای بعثی قرار دهد تا هرگونه که دل" واقعا تنگشان" خواست کام دل گیرند. حساب دختر هم که علی السویه است. ناز و بلندبالا و چشم و ابرو سیاه با عشوه هایی که دل از هر صاحبدلی میرباید. چه ازنوع تنگش باشد یا ساده و گشادش! و بالاخره نیازمند حضور توده مردم هستیم که با دلی ساده و گشاد مثل برّه که نه مانند بزغاله پر جنب و جوش باشند و مدام سرکی در زندگی دیگران بکشند و اخبار ماضی و حال و آتی را در غیاب رادیو و تلویزیون و ماهواره و اینترنت و اس ام اس و هزار کوفت و زهرمار دیگر به خلق الله برسانند. تا باورمان شود که در چنین شرایط زمانی و مکانی تیز کردن شمشیر با سنگ برقی حاوی نکاتی بس مهم و متفکرانه است که در تقابل با قلم، از نوع ماشینی اش، یادآور تقابل تاریخی و همیشگی شمشیر و قلم باشد. تا با یادآوری" دختر" از کتابهایی که" جوانمرد/انقلابی کورد" برایش آورده خاطرمان جمع شود که اعلامیه های پخش شده حاوی فلسفه هایی مدرن و امروزی جوامعی هستند که هیچ به کار"دختر" و مردمی که"جوانمرد" برایشان جان میکند، نمی آیند. اصلا چنین لاطائلاتی که امثال"رزا لوکزامبورگ" و" سیمون دوبوار" نوشته اند به درد لای جرز هم نمی خورند. این بخش را نیز باید به عنوان شاخه ای از سیستم حاکم بر این دوره ی جشنواره به حساب آورد تا در تمامی اجراها حضور زن و فیمینیسم را فراموش نکنیم و هربار و در هر اجرا به یادمان آید که چه چیز بدی است این فیمینیسم لامصّب. و حضور طنابهای آویزان از سقف برای آویزان ماندن اشیای روی صحنه که مثلا از این طریق فضاسازی کرده باشیم. همانند بعث ستیزی و فیمینیسم این هم اپیدمی این دوره بود و باید به بازبینهای محترم این دوره یک صدهزار آفرین درست و حسابی نثار کنیم!

یکی نبود بگوید در 13 تابلو 13 بار نور صحنه را خاموش و روشن کردی میتوانستی یکی دو بار نیز چهارپایه ها را داخل و خارج ببری که بیشتر خوش به حالمان شود و آنقدر نه ما و نه بازیگرانت دلواپس آویزان ماندن درست و حسابی چهارپایه در اندازه مقرر نباشیم.

و سرانجام باید از تکنیک نهفته در اجرای این نمایش پند بسیار گرفت و با تکیه بر سایر اجراهای حاضر در جشنواره بانگ برآریم و شیر فهم شویم که رئالیسم از نوع جادویی اش تنهاترین و بهترین شیوه ممکن و البته دایی جان پسند است. جادویی نه از نوع لاتینی اش بلکه چیزی شبیه سوسیالیستی اش که سالیانی دراز بر هنر ممالکی عظیم تاخت و تازی جانانه فرمود و امروزش را که نیازی به واگویی نیست.

این نمایش در 50 دقیقه و 13 تابلو، همچون سیزده بدری درخشان بر تارک عوامل دخیل در آن باقی خواهد ماند تا سیزده ای دیگر و سالی دگر و خانه ای دگر!

7- سَیدَوان/ سقز

پرداختن به منظومه های کهن و بازخوانی آنها یکی از دغدغه های انسان امروز است. انسانی هنرمند که با کاوش در گذشته، اکنونش را معنا میبخشد. منظومه های کوردی با نقل سینه به سینه و از پس سده ها و سالیانی دور، حال اندک زمانی است نزد ما شکل کتابت گرفته و با تکیه بر روایات شفاهی و نوشته های محققین غربی، رنگ و رویی مستند یافته است. منظومه"سةیدةوان" با روایتهای مختلف و بعضا متضاد نمونه ای از این گنجینه فرهنگی است که اینبار دستمایه کاری نمایشی شده و نویسنده تلاش کرده تا متنی جدید از آن بیافریند.

نمایش با نقل یکی از روایات آغاز میشود و سپس به بازخوانی آن و طرح پرسش میپردازد. پرسشهایی که هریک برای پاسخ نیازمند متنی دیگر و نمایشی دیگرند. شاید طرح پرسش و درگیر کردن مخاطب برای یافتن پاسخ و جستجو در خود برای هویت بخشی به بخش ناپیدای امروزش یکی از مهمترین ویژگیهای هر اثر هنری باشد. هنرمند با به پرسش گرفتن خلاءهای تاریخی، حماسی، اسطوره ای... به واکاوی و بازخوانی آن میپردازد و در این میان بنیانهای فکری مخاطب را، در این خصوص، به چالش میگیرد. چالشی که موجب بروز و پیدایش پرسشی اساسی میشود که همانا پرسش کردن از  پرسشی است که در  تار و پود متن تنیده شده و مخاطب را ناگزیر از موضعگیری میکند. موضعی که حاصل موضعگیری نویسنده در قبال داشته های نهادینه شده ی فکری، فرهنگی، تاریخی و سنتی مخاطب است.

این نمایش با ردیف کردن پرسشهایی که پیشتر در ذهن هر مخاطبی(تقسیم بندی مخاطب ناگزیر است) جای داشته به مقاله ای پرسشی در آزمونی درسی میماند که بیشتر نشان از خامی نویسنده در چگونگی برخورد با خلاءهای یک متن حماسی دارد.

عروس میگوید: میخواهم روایت خود را بازگویم. و مخاطب چشم براه روایتش میماند. اما روایتش جز بازگویی روایتهای دیگری که از این منظومه موجود است چیز دیگری نیست.

عروس میپرسد: من کیستم؟ و مخاطب در انتظار بازخوانی هویت عروس به مثابه شخصیتی نمایشی میماند. روایتی که در تمامی روایتهای منظومه اصلی غایب است. و همچنان در این نمایش نیز ناگفته باقی میماند و ما نمیدانیم او کیست و که بوده. همچنانکه دلایل نافرمانی پسران از حکم پدر را به سان منظومه بی پاسخ جای میگذاریم.

اگر اینها را پرسش بدانیم که هست ولی به این نمایش تعلق ندارند و همچنانکه پیشتر اشاره شد در خواندن اثر اصلی تمامی این پرسشها و بسا پرسشهایی اساسیتر وجود دارد که مخاطب را به چالش میگیرد. و به همین خاطر پرسشهای مطرح شده در این نمایش در همان شکل خام و ابتدایی که در ضمیر آگاه و ناآگاه مخاطب بروز میکند باقی میماند.

درک نادرست ما از روایت موجب شده تا در یک اثر نمایشی روایت را به منزله حذف درام بینگاریم. درام در شکل روایی نیز شاخصه و خصوصیات درام را دارد. روایت به معنای حذف شخصیت پردازی و به دلخواه از این شاخه به آن شاخه پریدن نیست. حضور 2 نفر راوی با روایتهایی یکسان و همسو نشانه ی گوناگونی روایت نیست. شعار دادن و دو سه بار منم منم کردن دختر به معنای روایت از دیدگاه دختر نیست. نمایشنامه شاید داستانی در خود داشته باشد ولی هر متن داستانی با تقسیم روایت و نوشتن"این گفت" و"آن اینگونه کرد" به نمایشنامه تبدیل نمیشود.

متن این نمایش تا تبدیل شدن به نمایشنامه راهی دراز در پیش دارد و شاید اجرای واریته واری که شاهدش بودیم تنها پرسشی است که در ذهن مخاطب جا خوش میکند.

8- غروبی برای آدم کُشی/ مریوان

طرح پرسش در آثار هنری را که در مورد نمایش قبلی نوشتم شاید با پرداختن به این نمایش(غروبی...) بتوان بیشتر شکافت و از این رهگذر به چرایی و چگونگی برانگیختن پرسش در ذهن مخاطب نقبی زد.

نمایش با دستمایه قرار دادن شخصیتهای اصلی در نمایشنامه"در انتظار گودو" اثر"ساموئل بکت" مفهوم فلسفی انتظار را به پرسش میگیرد.

"بکت" در جواب پرسشی در خصوص این اثر میگوید: اگر میدانستم"گودو" کیست او را معرفی میکردم. و همین شاید سرآغازی است برای پرداختن به این نمایش که با وارد کردن"گودو" به واقعیت زندگیِ"ولادیمیر" و"استراگون" (دو شخصیت اصلی نمایشنامه بکت و همچنین در این نمایش) مخاطب را در برابر پرسشی به چالش میکشد که حضور"گودو" را به سادگی غیابش توان تاویل و تحلیل شاید نباشد. نویسنده با این کار گام در عرصه خطیری مینهد که نوشتن و اجرایش میتواند بنیان چنین پرسش و چالشی را به ورطه ابتذال بکشاند. ابتذالی فکری و فلسفی که حاصلش ناآگاهی نویسنده و کارگردان از تفکری خواهد بود که ریشه در بنیانهای فکری انسان مدرن دارد.

"مهدی مرادی" با نوشتن این اثر و با بهره گیری از شاخصه های"آبزورد" (نیازی به بازنویسی این شاخصه ها نیست که به حد کفایت کتاب در این زمینه هست.) متنی می آفریند که ظرفیت به چالش کشیدن پرسشهای حاصل از فلسفه آبزورد را در خود دارد. او"گودو" را فرا میخواند. مخاطب نیز مانند"ولادیمیر" و"استراگون" شوکه میشود. آیا این"گودو" است؟ و هنگامی که باور میکنی باید خودش باشد مات میشوی آنگاه که"گودو" خود را انکار میکند. آیا نباید"گودو" اینگونه باشد؟ و اگر اینگونه باشد انکارِ من است؟ انکار اندیشه ی من، آرزوهای من؟ و ناچار میشویم به انتظار"گودو" بمانیم تا کافه ی کافه چی برقرار بماند. تا این دایره همچنان بچرخد تا خامی و نارسی انسان با حضور"دخترک" به نشانه ای برای ناشکفتگی اندیشه ی انسان مدرن در تقابل با بخش کهنه، مسلط و بی ارزش سنت تبدیل شود.

کارگردان نمایش نیز با بهره گیری از شاخصه های چنین متنی به اجرایی قابل تامل میرسد. او با صحنه پردازی ناتورالیستی(با اندکی اغماض) و استفاده از ابزار واقعی برای خلق توهّمی دیداری در مخاطب و همزمان دفرمه کردن برخی دیگر(لباس بازیگران) به همراه میزانسنهایی معناپذیر، موفق به خلق فضایی همسو با تفکرات نویسنده میشود. به گونه ای که ردّ خود را نیز برجا میگذارد.

برای نمونه میتوان از چاقوهایی گفت که به میکروفون روی یک تریبون شبیهند. تنه درختی که آنتن تلویزیون بر آن استوار است. ارابه ی"گودو" که ناخودآگاه تو را به یاد ننه دلاور می اندازد. ارابه ای که بزرگی اش آنقدر هست که صحنه را تحت الشعاع خود قرار دهد. همانگونه که"ولادیمیر" و"استراگون" را مبهوت خود میسازد. ارابه ای مملو از چکمه و کلاه و پر از کهنگی. تو گویی ارابه از میان خیل آدمیانی گذر کرده که هر یک نشانه ای از وهم و خیالِ"ولادیمیر" و"استراگون" بر آن سوار کرده اند.

انگار پرده ی سوم از نمایش دو پرده ای"در انتظار گودو" را به تماشا نشسته ایم که در همان محل متروک با گذرندگانی اندک از جنس"پوزو" و"لاکی" در روزی مثل دگر روزها اتفاق می افتد.

"غروبی برای آدمکشی" تنها متن و اجرای قابل تامل در این جشنواره بود.

صلاح محمدی 13/8/88

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 20:16  توسط من  | 

 ضمن پوزش از بازدیدکنندگان گرامی به دلیل نداشتن فونت یونیکد مطلب را با فونت وبلاگ نوشته ام. امیدوارم دوستانی که مطلب را میخوانند علامتهای نوشتاری مختص به زبان کوردی را در خوانش مد نظر قرار دهند.

کاتی باسی خةسار ئةکةین واته بةرةوروی شوناسیکین. شوناس مانای بوونی شتیکه. هةر شتی بوونی هةبی شوناسیشی هةیة. واته شانوی کوردیش بوونی هةیة بویه باسی خةسارةکانی ئةکةین. بةلام گرفتی سةرةکی ئةمةیة داخو شانوی کوردی بوونی هةیة تا خةسارةکانی پیناسه بکةین؟

لیرةو لای ئیمةی کوردی دانیشتوی ئیران شانوییکی تایبةتمان هةیه به ناوی شانوی کوردی. ئةمة یانی بوون. بوون وةک ناونیشان. ناونیشانیک به هوی فستیوالی شانوی کوردی که له سالی 78ی هةتاویةوه دةستی پیکرد و تا چةن روژیتر بریاره هةشتةم جاری ئةم فستیواله له سةقز بکریتةوة. واته لای ئیمه شوناسی شانوی کوردی بةستراوی ئةم فستیوالةیة که بیرمان دةخاتةوه شانوی کوردیشمان هةیه.

شانؤی کوردی چيية؟ داخؤ شانؤ هةلگری مانای زمانی و نةتةوةيي و... هةية؟ داخؤ پیويسته لة سةردةمی شارؤچکةي جيهانی هةولی بچوک بخریته گر بؤ مانا کردن و ژيانةوةی مانا بچوکةکان؟ کاتی مانا گةورةکان يةک له دوای يةک هةرةسيان هیناوه کام ئاسؤی گةش له خولقاندنی ناسنامةيیکی نوی له کؤمةلگايیکی بیدةسکرد بةدی دةکریت؟ گةر بروا به نةمانی شانؤی تايبةت به نةتةوة دةکریت بؤچی هةولی شانؤی کوردی  دةدةين؟ داخؤ ئةمة لادان له نؤرمی ئةمرؤ و دواکةوتن لة شانؤی سةردةم نيية؟

شانو وةک هونةریکی جیهانی لای ئیمه بووةو هةیةو ئیستاش ئةمانهةوی لقی لةم داره جیا کةینةوةو مورکی تایبةتی لیدةین و شوناسیکی نویی پیببةخشین. ئةم شوناسه چییةو چونه؟ داخو بةم شوناسه ئةتوانیین مةلی ئاواته بةدی نةهاتوةکانمان بفرینین بو ئةو شوینانةی هةست ئةکةین ئةبی بالی تیدا بگرینةوة؟

واته شانوی کوردی شانوییکی جیاوازه لة شانوی جیهانی؟ گةر وابیت ئةو جیاوازیه کامةیة، چییةو چونه؟

باسی جیاوازی که دةکریت مانای ئةوةیة هةمو ئةزمونةکانی شانوی جیهانیمان پیکاوة یان تاقیمان کردوةتةوةو هیشتا پرسیارةکانمان بی ولام ماونةتةوه. گةر وابیت یانی ئةبی له ئاستی شانوی جیهانیدا پیگةییکمان هةبیت و شتگةلیکمان بةم جیهانه شانوییه دابیت. ئیمه چیمان به شانو داوه؟ شانؤی کوردی لة سةر کام رست رواوه؟ بناغةي بة چی دارژاوه؟ داخو دانوستانیک بووه له نیوان شانوکاری کورد و شانوی جیهانی؟ ئةگةر هةن کامانةن؟

ئةمجوره روانینه لة خومان و شانو و شانوی کوردی فریودانةو بةس. فریو خواردیش هةر بو خومانین. وامان لیئةکات خو به شتیک بزانین که نین. ئةمة مانای ئةوة نییه ئیمه هیچ نین یان خو به کةم بزانین. وةک مروف جیاوازیمان نییه بةلام وةک شانوکار رةنگه زور جیاواز بین. له خومان وورد بینةوةو بزانین چونین. داخو شانومان نةکردوةته چیشتی مجیور و به کةیفی خو لیمان نةخواردووه؟ هةر نوشیمانةو هیچمان پینةداوه. ئةوةی کردومانةو دةیکةین لاسایی کردنةوةی ئةزمونةکانی ئةوانه. نواندنیکی ساکاری ژیانی لادی و شاروچکةکانی خومانه بةقةد روانینمان له جیهان و ئاسوی. ساکار به مانای ساکار. وةک مروفی دانیشتوی ئةشکةوتةکان له سةرةتای پیکهینانی ژیانی مروفایةتی. تام و چیژی بینینی بةرهةمةکانی شانوی کوردی بو ئةوانیتر بةقةد چیژیکه ئیمه له بینینی کاروباری مروفی سةردةمی ئةشکةوت ئةبیستین یان ئةیخوینینةوه. مةبةست له ئةوانیتر خالبةندی کردنی روژاواو روژهةلاتی نییه بةلکو هةمو ئةو کةسانةن شانو وةک پیداویستیةکی ژیان هةلدةسةنگینن.

کةوایة باسی کام خةسار ئةکةین؟ شانو یان شانوی کوردی؟ شانو لای ئیمه هةیةو بووةو ئةبی لةوة بکولینةوة بوچی شانوی کوردی بووةته حةز و خواستی شانوکاری کورد لةم بةشةدا؟ هاوردن و جیاکردنةوةی ئةم بةشه رةنگه به هوی بوونی فستیوالی شانوی کوردی له سةقز بیت. بةلام لة ولاتی ئالمان دو سال جاریک کونفرانسیک به ناوی شانوکارانی کورد بةریوه ئةچیت. ئةمة لة خویدا سةرنج راکیش نییه گةر نةزانی ئةوانةی ئةم کونفرانسه دةگیرن کوردن. بیانوی ئةم کونفرانسه ئةتوانیت ناساندنی خوت بیت وةک مروفیکی جیاواز. هةولیک بو ناساندنی شوناسی نةتةوةیی لة شوینیک که هةست ئةکةیت نامویت. هةست ئةکةیت وةک خویان چاو له تو ناکةن. یانی دانانی نازناوی تایبةتی نةتةوةیی ئةتوانی بةشیک بیت لة پیداگری بو وةدةس هینانی مافی مروف.

ئةمانه چون ئةتوانی فری بة سةر شانوی کوردی و خةسارناسی شانوی کوردیةوة ببیت نازانم. هةر ئةوةنده ئةم شانویه ناسنامةی جیاوازی هةیة ئةکری خةسارةکةشی هةر ئةمة بیت. ناسنامةی چی و کام جیاوازی؟

ئةگةر جیاوازی به مانای ناساندنةوة بیت زمان یةکةم و گرینگترین خالی جیاوازی مروفه. زمان وةک شوناس. بةلام زمانی هونةر جیهانییةو هةموان لیک نزیک ئةکاتةوة. کیشه ئةمةیه. جیاکردنةوةی زمانی مروف و هونةر. واته بو ناساندن و نواندنی زمانی جیهانی پیویستیت به زمانی زگماکییه. بةو زمانه بیر ئةکةیتةوه، ئةنوسی و هونةر ئةخولقینی. وةک نةتةوةکانی دیکه. واته ئةکری شانو به زمانی کوردی ببیته مانای شانوی کوردی. واته شانوی فةرةنسی یانی شانو بةو زمانه. بةلام شانو تةنیا زمان نییه. شتگةلیتریش هةن. شانو زمانی نوسینی هةیةو زمانیکی نواندن. واته زمانی ئاخافتن و زمانی جةسته.

جةستةي کوردی يانی چی؟ وةک شانؤی"کاتاکالی" ئیمةش جولانةوةی تايبةتمان هةية؟ "کاتاکالی" میژووی هةيةو بةشیکه له شانؤی"هیندستان". يانی شانؤی کورديش بةشیکه لة شانؤی...؟! بةشیکه له کام شانؤ؟ ئیمه هیشتا باس لةوة دةکةين شانؤی کوردی چييةو ئةبی چؤن بیت. کةواية شتیک بوونی نةبیت ناتوانیت بةش بةش بیت. دةکریت جموجؤلی لةش بکةينه بناغةي شانؤی کوردی. گةر ئةمه پةسةند کةين سةرةتايیکمان بؤ مانا کردنی شانؤی کوردی دؤزيوةتةوه. پیناسه کردنی جموجؤلةکانی لةشی کوردی. هةلپةرکی،پرسه،حالی دةرویشان و...هتد.

دةي چی لةمانه بکةين؟ ئیمه هیشتا خؤيشمان مانای زؤربةي ئةمانه رةنگه نةزانين چؤن ئةکریت بةردةنگ لیمان بگات؟ رةنگه پیويست بیت سةرةتا مانا بکرین. چؤن مانا بکرین؟ کی مانای بکات؟  شانؤکار، شانؤنامةنوس، پسپؤری کؤمةلناسی، رؤمان نوس، شاعیر، رؤشنبير،...؟ هةرکام مانای بکةن پیويسته شانؤکار بينوینیت. يانی پیويسته بؤ نواندنی لةش لة سةر شانؤ سةرةتا بنوسریت. نوسين! دةق!

داخو ئةکریت به بینینی شانویی بزانی شانوی کام نةتةوةیه؟ ئةز ئةگةر زمانی فةرةنسی نةزانم و نةیناسم داخو به دیتن و بیستنی شانوکةی ئةتوانم لة شوناسی شانوکار بگةم؟ وةک ئةوةی به دیتنی سروشت له تابلوی وینةکیشیک بکری پیناسةی ولات و شوناسی دةرهینةری بکةیت. هةربویه لام وایه زمان به تةنیا ناتوانی ببیته شوناسی شانوی کوردی. ئةی چییه؟شانوی کوردی چونةو خةسارةکانی کامةن؟ وةک پرسیار له سینةمای کوردی، موسیقای کوردی،... و هتد. ئةم جیاکردنةوه مانای چیةو بو چییه؟

کیشةی ئةم پرسیاره لة پرسیارةکة دورتر ئةبریت. سینةمای کوردی مانای ئةوةیه هةمو شتیکی کوردیه. واته هةمو ئةوانةی ئیشی فیلمیک ئةکةن کوردن. تةنانةت فیلمةکة سةبارةت به کوردیش نةبیت کیشه نییه. وةک گروپیکی موسیقای کورد که هةمو ژةنیارةکانی کوردن. داخو مانای ئةمةیه شانوی کوردیش یانی شانوکاری کورد؟ داخو بةرهةمی ئةم گروپه شانوکاره کورده گةر به زمانی فارسی بیت دةچیته خانوی شانوی کوردی؟ ئةگةر بچیت کیشه نییه. واته فستیوالی به ناو شانوی کوردیش یانی... فت. یانی سورانةوةی بیکةلک تا گیژ بوون و کةوتن!

ئةگةریش نةچیته ناو ناسنامةی شانوی کوردی ئةبی پرسیار کةین بو چی نابیته شانوی کوردی. رةنگه لةبةر زمان؟

زمان ئةبیته سةرةتای کیشةی شانوی کوردی. واته به وةرگیرانی شانوییکی بیانی پیمان وابی شانوی کوردی خولقاوه. واته شانوکاری کورد و جةستةی کورد و زمانی کوردی دلنیامان ئةکات که شانوی کوردی خولقاوه. گةر وابیت جیاوازی شانوی کوردی و شانو چییه؟ داخو له سةرانسةری ئةم جیهانه فستیوالیک هةیه نازناویکی نةتةوةیی پیوه لکابیت؟ ئةگةر هةیه کامةیةو ئةگةر نییه هةولی ئیمه بو دامةزراندن و بةریوةبردنی فستیوالی شانوی کوردی مانای چییه؟

رةنگه خةساری شانوی کوردی ئةمه بیت که نازانین شانوی کوردی چییةو چونه. مانا کردنی شانوی کوردی ئةرکی شانوکاری کورده. ئةو شانوکارةی بو جاری هةشتةم دیته فستیوالی شانوی کوردی له سةقز و هیشتا هیچ باسیکی له شانوی کوردی نةکردووةو پیدةچیت ئةمجاریش نةیکات.

خةساری شانوی کوردی شانوکاری کورده. ئیمةین. خومانین! ئیمةش مینا شانوی کوردی نازانین کامیانین. شانوکارین یان شانوکاریکی کوردین. هةرکام بین جیاوازی چییةو چونةو کامةیه؟

کیشةی شانو به گشتی و شانوی کوردی به تایبةت له خومانةوه دةسپیدةکات. ئیمةی شانوکار. ئیمةی شانوکاری کورد. ئیمةی شانوکاری شانوی کوردی!

ئیمه کامیانین؟ شانوکار، شانوکاری کورد یان شانوکاری شانوی کوردی؟!!! هةرکام بین ئةرکی گشتیمان مانا کردنی شانوی کوردیه. سةرةتاش پیویسته لة سةر بناغةی ئةم مانایة ریکةوین. زمان. زمانی نوسین نةک زمانی لةش. زمان وةک دةق.

ئةمه ئةتوانی پیشنیاری من بیت و رةنگه کةسیتر بناغةییتر دابنی. ئةویتر ئةتوانی باسی شانوی ئةمرو لةو شوینانه بکات وا میژوی چةن هةزارةیان هةیةو له زمان تیپةریون. پیموایه ئةمه هةلةیةو بو ئیمه کةوتنه خوار لةو سةری بانةکةیه. ئةمةش بةو مانایه نییه هةمو ئةزمونةکانی ئةوان دوپات بکةینةوه بةلکو پیویسته وورد بینةوه بزانین چییان کردووةو چونیان کردووه له زمان تیپةریون. یانی پیویسته سةرةتا زمان وةک بناغه دابین کةین. پةروةردةی کةین. خومالی کةین و به پیچةوانةی زوربةمان له زمانی زگماکی خومان دةرباز نةبین و لةگةلی ئاشت بینةوةو وةک زمانی پةروةرده له دووی ولامی پرسیارةکانی زمان بگةرین. ئةوةی تا ئیستا نةمانکردووه ناسین و بایةخدان به زمانه. ئاوریک له رابردووی خومان بدةینةوه.

دیسان پیویستم به گةرانةوةیه. سةرةتای دامةزراندنی فستیوالی شانوی کوردی و هةمو هةولةکان که تةرخانی ئةوه کراوه زمانی شانوگةریةکان کوردی بیت. لة بانگهیشتةکانی فستیوالیش بانگةشةی نوسةری خومالی ئةکةین. خةلاتی باشترین دةق ئةدةینة نوسراوةی نوسةری خومالی و بو ده سال ئةچیت ئةمه بةردةوام هةیه. بةلام کیشةی سةرةکی نةبونی دةقه! یانی چی؟ دةق هةیةو نییه. هةیةو خةلات وةردةگریت و هاوکات نیشمانه!؟ تةنانةت ناتوانی دةقیک لةوانةی خةلاتی باشترینیان له فستیوال وةرگرته بدوزیتةوه. منی نوسةری خةلات کراو به گرتنی ئةو خةلاته(!) دةگةمه ئةنجام و ئیدی تةواو تا جاریتر و خةلاتیتر. خةسار ئةمةیه تةنانةت ناتوانی یةک شانونامةی چاپکراو لةم بةشةی کوردستان ببینی. کةوابیت ئةو خةلاته بو چییةو ئةم بیبایةخ بوونی شانونامةی کوردی به چ مانایه؟ ئةگةر شایانی خةلاتةو منیش ئةلیم شایانه ئةی لةم قةیرانی بی بةرهةمی چاپکراو کی تاوانباره؟

رةنگه باس کردن له قةیرانی شانونامه به هةله مانا بکریت. قةیران بو شتیک بوونی ئةبیت که به نةبوونی بکةوینه بیر سةردةمی بوونی. دیاره ئیمه که هةر نیمانةو نةیشمانبووه باس کردن له قةیران پال به نةزانینی منی نوسةرةوة بدات. ئةمةش وةک خةسارةکة جیگةی باسةو بریجار له نةبونیش ئةکریت قةیران و خةسار ساز بیت. هةر ئةوةنده هةست بکةیت شتیکت نییةو ئةبی هةتبیت خوی له خویدا قةیران ساز ئةکات. واته ئةکریت خةساری شانوی کوردی بةم قةیرانةوه گری بدةین. قةیرانی زمان وةک دةق. ئةمةش کاتی دیته ئارا که نوسةریک هةست به بوونی شانو بکات و بیهةوی لة زمانی دةقةوه لةگةل کومةلگای خویدا ئاخافتن بکات. واته شانوکاریک ئةبی ببیت که هةستی نوسةریک بجولینیت.

دیسان کیشه ساز ئةبیت. بوونی شانو بةستراوی بوونی شانوکاره. ئةم جوته هةن ئةی دةق کوا؟ گةروابیت خةساری شانوی کوردی ئةبیته قةیرانی نوسةر! به واتاییتر قةیرانی زمان! کةوابیت پیدةچی هةر له سةرةتای فستیوالی شانوی کوردی ئةم خةسارةمان ناسیوةو هةولمان داوه چارةسةری بکةین. کةوابیت ئةم هةراو زةنایه بی کةلکةو لةخورا باسی خةسار و قةیران ئةکةم.

رةنگه به هةلةدا چوبیتم. ئةم هةمووه کراوةو من نةمدیوه؟ گةر وابیت خةساری شانوی کوردی منم!!! من به تةنیا خوم و ئیتر هیچ.

سةلاح محةمةدی

6/8/88     

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 17:52  توسط من  | 

«نگاهي به نمایشهای چهارمين جشنواره تئاتر كُردي- سقز- شهريور 1381»

شباهتهای دوره هشتم تئاتر کردی، که قرار است اوایل ماه آینده(آبان88) برگزار شود، با دوره چهارم شاید عجیب به نظر برسد. ابتدا چنین چیزی به ذهنم نرسیده بود تا یکی از دوستان تئاتری در خصوص دوره چهارم و کارگردانهای حاضر در آن دوره که اینبار در نقش بازخوان ایفای نقش کرده اند خاطره ای نقل کرد و من نیز بی مناسبت ندیدم، حال که در این دوره حضور متنهای فمینیستی و فولکلور و تاریخی که سنخیت زمانی هم دارند کولاک میکنند، آن را در وبلاگ بگذارم تا کسانی یادشان بیاید چه کرده و چگونه کرده اند. و با این توضیح که قبلا قسمت اولیه این متن را در همین وبلاگ گذاشته ام و مرور اجراها را در اینجا آورده ام.  

................. و اما به قولي،سركه‌ي نقد به از...

 1ـ «ژيانةوة[زندگيِ دوباره]»از" ديواندرّه"

 بالاخره پس از چهار سال دادوهوارِ انجمن نمايشِ ديواندره،در اعتراض به عدم گزينش براي حضور در جشنواره تئاتر كردي،و با پيش‌فرضِ سرپرستِ هيئتِ بازبين(بولتن،شماره‌ي صفر،گزارش بازبيني)در افشاي‌رشدو اعتلاي ‌تئاترِ ديواندره،شاهدِ اجراي"‌ژيانه‌وه"شديم.متني كه معضل هويت و فرار مغزها را طبق كليشه‌‌هاي رايج با زباني محاوره‌ا‌ي،غيرادبي‌و دراماتيزه نشده،به كمك قواعد نگارش فارسي،با تركيبي از صحنه‌آرايي نمايش‌هاي اجرا شده در دوره‌ي سوم(شه‌وله‌بان،نفرِهشتم،و...)نمايش داد،تا در رويكرد بازبين‌ها به تئاتر سخت نگيريم!گرچه شايد...!

«ئةوةي داييم لةم دةوروبةرة مل‌ومؤيةتي[كسي كه مُدام در اين حَوالي پرسه ميزند]»از"بوكان"

 حكايتِ تئاترِ"بوكان"و گرايش گروه‌هاي جوانش به كارهاي فُرميك‌و اجراهاي انتزاعي،افتادنِ تئاترِ اين ديار از گوشه‌ي ديگر بام  است.لقمه را از پشت‌سر به دهان تپاندن است با ادا،اطوارهاي فرماليستي!

«ووت‌وویژ[گفتگو]»از"بانه"

گروهي كه دوره‌ي دوم كار زيباي(لؤزان)را نمايش داده‌بود،با اجرايي درخور از نمايشنامه‌ي(مصاحبه«محمد رحمانيان»)بهانه‌اي براي بررسي معضل جنگ‌و عواقب ناشي از آن يافته بود تا مروري نيز به انقطاع فكري و روحي نسل‌ها داشته‌باشد.شايد بتوان اينگونه رويكرد به نمايشنامه‌هاي ديگران را سنگ‌بنايي براي تعريف تئاتر كردي قرار دهيم.نقد تاريخ و بازنماييِ گوشه‌هاي ناپيداي آن گامي است براي تقدس‌زدايي از تابوهايي كه از موانعِ هويت‌يابي شمرده مي‌شوند.هويت امروز با نقد ديروز مجال بروز و رشد مي‌يابد.ورنه،آويزانِ تاريخ،خواهيم فسرد!

4 ـ «هاملیت[هَملت]»از"سليمانيه"

پس از دو دوره حضور ضعيفِ"سليمانيه"،اين‌بار شاهد اجرايي قابل تامل(به نسبت اجراهاي ديگرِ حاضر در اين جشنواره)بوديم.اجرايي كه،برخلاف دوره‌هاي گذشته،بيان بازيگران شعاري و فريادگونه نبود.گرچه نمايش40دقيقه‌اي هملت نمي‌تواند حرفي براي گفتن به تماشاچي عام داشته‌باشد ولي چنين اجرايي،دراين شرايط(جشنواره و تماشاگر خاص)با اين خصوصيات، مي‌تواند قابل‌توجيه باشد.دلايل رشد اجرايي را بايد در دو موضوع مهم نمايش جستجو كرد:

الف)متني دراماتيك با تمامي خصوصيات ممكن. ب)در دسترس بودن اجراهاي متنوعِ جهاني از آن.

اين اجرا،با كپيه‌اي ناقص از شخصيت«هملت»در فيلم سينمايي كارگردان روس"گريگوري كوزينتسف"با همان لحن و حركت و رفتار،بي‌ زادنِ"هملت"ي ديگر،بابازي يكنواخت و بدون اوج و فرود‌بازيگر،تا‌پايان‌روي‌خطي‌مستقيم‌ادامه‌يافت.   كارگردان‌ِ جوانِ ‌اين‌ نمايش،‌با حذفِ ‌بهترين ‌صحنه‌هاي ‌متن(نمايش‌در‌نمايش،سخن‌چيني‌اوفيليا،تك‌گويي‌هملتدر گورستان و...)،اعلام كرد،نمي‌خواست با اجرايي كامل از هملت،خواب را مهمانِ چشمانِ بيدارِ تماشاچيانِ هنرمندو تئاتريِ جشنواره بنمايد(نقل به مضمون،گفته‌هاي كارگردان در جلسه‌ي نقد نمايش)!

5 ـ«خانزاد»از"سنندج"

پرداختن به داستان‌هاي فولكلور و بيت‌هاي شفاهي دغدغه‌ي غالب هنرمندان اين ديار است. دغدغه‌اي كه تلاش دارد تا با نگاهي نو به تعريفي تازه از تاريخ فرهنگي‌اش دست يابد.خانزاد با اين نگاه تلاش داشت تا از زاويه‌اي ديگر به بيت "لاس‌و خه‌زال" بپردازد.نويسنده با رو در رو قرار دادنِ"خانزادو خة‌زال" داستاني ديگر مي‌نويسد.ولي در پرداختِ نهايي‌و در راه حفظِ خطِ سَيرِ داستان(خه‌زال بايد بميرد)به دام كليشه‌هاي فيلم‌فارسي و فيلم‌هاي هندي پرآب و رنگ مي‌افتد تا بتواند سر و ته قصه را به هم بدوزد!نويسنده با رو كردن دستمالي كه مشابه آن نزدِ"خه‌زال" به يادگار مانده و وجودِ دو خالِ مشابه روي شانه‌ي"خه‌زال"و" لاس"زمينه را براي او فراهم مي‌كند تا در گيرودار مبارزه با خواهش‌هاي نفساني،كه موجب هم‌خوابگي‌اش با برادر و آبستن شدنش گشته،خودكُشي كرده وراه‌حل تمامي مشكلات ناموسي و خانوادگي را در انتحار ابلاغ و اعلان نمايد!ظاهرا اين هم‌خوابگي در محيطي كاملا تاريك و با چشمان كاملا بسته(با فيلم"استنلي كوبريك" اشتباه نگيريد)و يا با پوشش كامل انجام گرفته كه در طول مدت آشنايي موفق به ديدن خال روي شانه نشده‌اند(اين يكي را هم با فيلم"پروانه روي شانه"قاطي نفرماييد)!!!در اجراي نمايش تلاش شده‌بود تا انتزاعي از شخصيتِ"لاس"در صحنه خلق شود(پارچه‌ي سفيدخون‌آلود كه بايد جسدِ"لاس"مي‌پنداشتيم).ولي ارجاع‌ به جسدي نامرئي روي گاري(در فضايي واقعي،به خيال‌و توهّم اشاره كردن)،نشان از علم كارگردان و يادآور اين مهم بود كه تئاتر را ساده مي‌انگاريم!

6 ـ «ژاني ژن[دَردِ زایمان]»از"مريوان"

اينكه مي‌گويند تئاتر هنري زنده و مردمي است يعني همين!يعني در سالگرد 11 سپتامبر هرآنچه دق‌دلي و فحش و بدوبيراه است نثارِ"بوش"و"موش"و"بن‌لادن"و ...غرب و ماهواره و... شود تا آرمان‌شهري را كه از غرب در ذهن متصوريم به استهزاء بگيريم.همان نگاه سطحي و كليشه‌اي به انسان و غرب.همان مردهاي روشنفكرو بافرهنگ،در تقابل با زنانِ زياده‌‌خواهِ تجمل‌پرستِ رفاه‌طلب!بدون داشتن نگاهي تازه به مهاجرت و در حد گزارشي روزنامه‌اي باقي ماندن،تمامي آن چيزي است كه نمايش مي‌گويد.اجراي نمايش،با بازي‌هاي بد و نعره‌زدن‌هاي گوش‌خراش‌،با همراهي صندوقي‌چرخ‌دار كه گويا قراربود ابزاري براي خلق فضاهاي مختلف(اتاق‌خواب،اتاق‌كار،قبر،موطن،...)باشد،ولي تبديل به وسيله‌اي تزئيني براي رفع خستگي چشم تماشاچي در خيره ماندن به نقطه‌اي ثابت شده‌و حركت‌دادن‌هاي گاه‌گاهي‌اش  بي‌مورد و اضافي مي‌نمود،فراموش كردنش بهترين كار ممكن است!با اين وصف نبايد از صحنه‌اي مهم و به‌ياد ماندني هيچ نگفت.صحنه‌اي كه بازيگرِ زنِ نمايش از تشنگي خشكيدو زبان در كامش از چرخش ايستاد.و ناگزير از تركِ صحنه‌و التماسِ جرعه‌اي آب!ولي دريغ از يك قطره!كسي فكر حوادث غير مترقبه را نكرده‌بود!در حالي كه بسياري تصور مي‌كردنداين واقعه در محدوده‌ي نمايش است و همه(حتي بازيگر نقش مقابل كه نمي‌دانست در حس بماند يا دادِ وقفه در نمايش را از تشنه‌ي بيچاره بستاند)منتظر ادامه‌ي نمايش بودند.وقفه‌ي طولاني و  دادوفريادِ" آب،آب،..."كَكِ بسياري را گزيد.تا شاهد نزولِ‌اجلالِ ليوانِ يك‌بارمصرف،با ماركِ"شركت تعاوني مسافربري شماره‌ي(...)سقز"در حمايت از تشنگانِ فرهنگ باشيم.و بازيگرِ سيراب را به صحنه بازببينيم كه چنان همه را مبهوت كند تا جايزه‌ي بهترين بازيگر زن جشنواره را،به خاطر انتقال حس واقعي تشنگي درخشك‌سالي چنين،از دست داوران جشنواره دريافت نمايد.تا همواره به ياد داشته باشيم كه"در مصرف آب صرفه‌جويي كنيم!!!

7 ـ «سنور[مَرز]»از"بوكان"

به راستي كه سيم‌خاردار مصيبتي است.با اين نمايش و صحنه‌آرايي"سوپررئالش" دريافتيم مرزها را چه خبرها باشد!تا هر آن‌كس كه خيال گذر از مرز دارد باتجهيزات كامل(قيچي،قمقمه،تيشه،طناب،...)پا در راه نهد.داستان رفتن نويسنده به دنبال شخصيتي انتزاعي و بهانه‌اي براي افتخار به گذشته با  شعار و حركات به‌ظاهر عرفاني و ذكر دراويش و دعا و گريه و...براي مداواي درد و شفاي مريض و پيروزي‌ بر دشمن و...بي هيچ تحليلي.تلاش براي خلق صحنه‌هاي واقعي با بازي‌هايي واقعي(در حد ناتوراليسمي سبك)همراه با صخره‌نوردي و سنگربندي و قمه‌كشي و قمقمه و جنگ و فرياد ونعره و ...را دم فروبستن به‌ازآن زياده حرفي به ميان آيد!!!

8 ـ«خؤزگةيیكي بی‌فةرجام[آرزويي بي‌فرجام]»از"سقز"

حياتِ‌وحش،و جاذبه‌هاي بصريِ آن،همواره دوست‌داراني داشته بي‌شمار.باغ‌وحش‌هاي جهان،با انواع و اقسام پرنده و چرنده و درنده و...هر روز پذيراي كساني است كه،خسته از زندگي روزمره،مي‌خواهند دَمي با وحوش سركنند تا مفّري براي به‌رخ كشيدنِ برتري‌هاي انسانيِ خود بيابند!اين نمايش با بازي خوب و روان بازيگرانش،كه انواع و اقسام درنده و چرنده را براي تماشاگر تصوير كردند،و با انبوه شعارهاي شعرگونه‌ي پست‌مدرني،قصد تحليل و ريشه‌يابي تاريخ را داشت.تاريخِ جانورشناسي،كه با"دايناسور"آغازو به"كَك"و"پشه"ختم مي‌شد!نويسنده/كارگردان،دنبالِ پنجره‌اي براي تماشا مي‌گشت.ولي حصارِ ميله‌هاي باغِ‌وحشِ خودساخته‌اش،مجالي براي ديدن به او نمي‌دهد!!!

9 ـ «پيلان[توطئه]»از"سنندج"

بالاخره يخ‌ها آب شدندو ديگر كسي،از تشنگي،زبان به كامش نخشكيدو خنده،روي لبانِ تماشاچي فرهيخته‌ي جشنواره،باريدن گرفت!نمايشي لاله‌زاري‌و موفق در اين ژانرِ اجرايي(با اغماض در مورد برخي صحنه‌ها كه دستِ لاله‌زاري‌ها را هم از پشت مي‌بست).كه داستانش را ساده و روان و همه‌پسند حكايت كرد و خيلي‌ها را در انتخابِ اين نمايش،به عنوان بهترين اجراي جشنواره و معرفي براي حضور در تئاتر فجر،انگشت به دهان گذاشت.انتخابي كه نشان داد،هنوز در مشقِ تئاتر،قدم‌هاي اول را برمي‌داريم و تا بخواهيم تئاتر را بهانه‌اي براي طرح پرسش‌هاي انساني قرار دهيم فاصله و زماني دراز پيش رو داريم!!!

10 ـ «خه‌ج و سيامه‌ند[خديجه‌و سيامند]»از"سقز"

هر‌آن‌كس كه بخواهد چهار دوره جشنواره تئاتر كردي را تعريف كند،ساده‌ترين كارِ ممكن،مرورِ چهار اثرِ مشابهِ اين كارگردان سقزي است.تا بداند كه هيچ‌يك(نه اين،نه آن)فرقي نكرده‌اند و همچنان كه بوده‌اند،هستند!اجرايي تكراري و ملال‌آور با همان رمانتيك ساده و مبتذل و عشق‌هاي آبكي،با چاشني رقص و آواز و گريه و فغان،به‌اضافه‌ي‌كمي‌شعارمد‌روز(بيكاري،گراني،هنرنمايش،...)!!! آنچه مايه‌ي تعجب شد عدم اعطاي جايزه‌ي كارگرداني به اين اثر بود كه در سه دوره‌ي قبلي همواره در ميان سه اثر برتر جشنواره قرار مي‌گرفت!و در جشنواره‌ي سوم،با دريافت تمامي نشان‌هاي اول،افتخار حضور در فجر را ضميمه‌ي كارنامه‌ي هنري عواملِ نمايش نمود!!!البته گويا...

11ـ«شه‌و باش دايه[شب‌به‌خير مادر]»از"سقز"

كارگردان تحصيل‌كرده‌ي اين نمايش سعي داشت تا با متني محكم(شب به‌خير مادرــ مارشا نورمن)اجرايي كارگاهي را تجربه كند. متني زن‌گرايانه كه با بازي‌هاي نرمال و طبيعي بازيگران و صحنه‌اي واقعي،محصور در ميان تماشاچيان حاضر در سرسراي مجتمع فرهنگي،نتوانست هم‌پاي نمايش‌هاي سرگرم‌كننده و مفّرحِ جشنواره دل تماشاچي را بربايد(زني كه بهانه‌اي براي ادامه‌ي زندگي ندارد تصميم به خودكشي مي‌گيرد.)و چنان شد كه داوران نيز سفارش چاي دادند و همراه با نوشيدن،آلبوم عكس نمايش‌هاي اجرا شده‌ي خود را ميان حضار دست به دست چرخاندند تا حوصله‌ي تماشاچي فهيم تئاتري از چنين اجراي ملال‌آوري سر نرود!نمايشي كه باعث شد تا تماشاگران،هم‌پاي بازيگران،نمايشي از چگونگي نگرش خود به تئاتر را براي نمايشگران اجرا كنند.و چه پايان زيبايي داشت نمايشِ تماشاچيان،آنگاه كه صداي شليك گلوله و خودكُشي‌ِ زنِ نمايش،اعلامِ پايانِ نمايش بودو خلاصي از وراجي‌ بازيگرانش،تا مهار احساسات وانهند و به كف‌زدن و پايكوبي و قهقهه‌ي رهايي از نمايش ملال‌آور بپردازند!!!

12ـ «عَروس»از"كرمانشاه"

دو اجراي فمينيستي!!پشتِ‌سرِهم اين خاصيت را دارد كه يكي ديگري را بتاراند و موجب شود تا اجرايي مفرح،واقعي و لاله‌زاري دل از همه(حتي داوران)بربايد.(مردي كه از زن اول بچه‌اي ندارد،به اصرار،تن به ازدواجِ دوم مي‌دهد!!!)و با بايكوت نمايشي ملال‌آور(شه‌و باش دايه)بهترين و برترين جايزه‌ها را به اثري بدهند كه خستگيِ نمايشِ پيشين را از تن به‌در آورده‌باشد.دادن 6 جايزه به چنين اثري،دلِ شير مي‌خواهد تا از خوبي‌هايش نگويي!!!

13ـ «شاخ [كوه]»از"سقز"

اينكه مي‌گويند هنر يعني خلاقيت،حقيقتي است.اينكه بتواني طراحي صحنه‌ات را از نمايشي،كه قسمتي از آن از تلويزيون پخش شده،به عاريه بگيري(قابل توجه كساني كه سطح هنري برنامه‌هاي تلويزيون را باور ندارند!)و عكسِ صفحه‌ي102 كتابي را«اصول كارگرداني تئاترــ احمد دامود»،عيناً،زينت‌بخشِ لباس‌و حركاتِ بازيگرانت كني،كارِ نه هركس است!و البته چون چنين كپيه‌هايي،در اين گروه عطف به سابقه است،نبايد ايرادي بر آن گرفت.و بهتر است چشم‌ها را بر آن بَست‌و شُست‌و جورِ ديگر بايد ديد!!"شاخ"،با متني خطي‌و شعاري،بازنمودِ افكارو سلايقِ كساني است كه قصد دارند با تبليغِ حركت‌هايي مقدس،كه خود هيچ‌گاه اعتقادي به آن نداشته‌اند و امروز در تضاد با فرهنگ و ديالوگ است،تقدسي براي خود دست‌وپا كنند تا بسياري از گذشته‌ي ... را بپوشانند.متني اسطوره‌ساز كه خمود و جمود را به آدميان پيشكش مي‌كند تا در انتظارِ"رويين‌تني نجات‌دهنده"روزمرگي خود را تكرار كنند.

14ـ«گؤراني چايكا[آواز قو]»از"سليمانيه"

«شنيدم كه چون قوي‌زيبا بميرد                   فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجي                   رَوَد گوشه‌اي دور و تنها بميرد.»    "نيما"

آخرين اجراي جشنواره،اتودي نمايشي اثرِ"آنتوان چخوف"،مي‌توانست همان باشد كه انتظار مي‌رفت(آواز جشنواره).ولي كارگردان با حذفِ شخصيتِ دومِ نمايش(سوفلور)از درام قصه كاسته و چفت و بست‌هاي دراماتيك متن را به اتفاق‌هايي ساده و ناگهاني تبديل كرده‌بود كه هر نخوانده‌ي متن را سرگردان از فهم اثرباقي‌مي‌گذاشت.تغييرقسمت‌هايي از متون نمايشِ["شاه‌لير"،"هملت"،"ايوان‌مخوف"]كه در متنِ"چخوف"آمده و بازيگر نمايش در يادآوري خاطراتِ دوران هنري‌اش آنها را مرور مي‌كند، باعث شده‌بود تا مسئله‌اي به نامِ" آواز قو"(كه به گونه‌اي نمادين يادآور تنهايي و غربت بازيگران تئاتر در سال‌هاي پاياني عمر است)حذف‌و شعارهاي دهن‌پركنِ"وطن،وطن"،و"نابوديِ تئاتر"(در صورتِ نبودِ من!)جايگزين‌شود.تا اجرا نيز بدون توجه به اسارت بازيگر در صحنه‌و سالنِ خالي از تماشاچي(آنچنان كه در متن اصلي آمده)راحت‌و بي‌دغدغه صحنه را ترك كند.بي‌آنكه از خود بپرسيم چرا تا لحظاتي قبل در جستجوي راهي براي خروج از اين اسارت،آسمان/‌ريسمان،مي‌بافت‌و نمي‌يافت.ولي ناگهان بي هيچ رويداد دراماتيك‌و بي‌هيچ پيش‌زمينه‌اي،از اين اسارت خارج مي‌شود(در متن اصلي بازيگرِ نقشِ سوفلور،كه شب‌ها پنهاني در اتاق گريم مي‌خوابد،درِ خروجي را براي او مي‌گشايد).

/ هرآنچه نوشتم،فقط يادآوري است.براي آنها كه بودندو اجراها را ديدند!

/ بالا رفتم ماست بود،پايين اومدم دوغ بود...!

 / منيش هاتمؤ هيچيان پینةدام [ضرب‌المثلي در كُردستان،كه راويان،معمولاً،در پايانِ داستانهايي كه براي كودكان ميخواندند،اين جمله را ميگفتند.به معناي:(منهم(راوي)برگشتم و چيزي گيرم نيامد)]!!!       

 صلاح محمدي

23/6/1381 

 

+ نوشته شده در  88/07/15ساعت 20:34  توسط من  | 

{«از بین 42 متن نمایش ارسال شده به دبیرخانه جشنواره، پس از مطالعه دقیق و فنی متن و بررسی تک تک آثار، بر اساس فراخوان جشنواره و اولویتها و شرایط مندرج در آن آثار ذیل را واجد حضور در مرحله بازبینی تشخیص و متون فارسی را با شرط ارائه به زبان کردی انتخاب نموده است.» بازخوانان جشنواره هشتم تئاتر کردی:    صابر نیک بخت، بهاره لطافتیان، فریدون حامدی}

در نگاه اول با بیانیه ای روبروییم که طبیعی مینماید تا آنگاه که رقم واجدان شرایط را بدانی و از آن بیشتر تعداد حذف شدگان. 27 متن حذف شده در برابر 15 متن واجد شرایط! یعنی حذف 65درصد متون ارسالی. یعنی... از نظر فنی یا از نظرگاه دبیر جشنواره؟ دم خروس یا...؟

میگویم در این عرصه همه چیز همانگونه است که بوده. همانند عرصه های دیگر. حذف کردن که در این دیار آشنای دور و نزدیک است. پس چه جای شکایت؟ هنرمندانی خبره، کاردان و البته کارشناس با برسی دقیق و فنی... چه جای شبهه؟

میگویم دسته چاقویش را میبُرّد! تئاتر با تیغه چاقو چه ارتباطی میتواند داشته باشد نمیدانم. شاید در دسته ی چاقو  تیغی آشنا ببینی. دسته و تیغه هربار نقش عوض میکنند. گاهی اینیم گاهی آن! این بار نیز مثل بارهای دیگر.

میگویم شتر سواری دولادولا هم میشود. هنگامی شاکی و دادستان و قاضی یک نفر باشد عاقبت کار معلوم است و حکم صادره مثل همیشه عادلانه! نمیشود این همه برای تئاتر زحمت کشید ولی هر چه لقب و تقدیر و جایزه و مدارک علمی است به دیگری پیشکش شود.

میگویم ما میکاریم تا خودمان بخوریم! نوبتی هم باشد از پس سالی نوبت خودمان است. جشنواره کردی سه سال تعطیل بود تا ما زحمت کشیدیم راهش انداختیم. پارسال برای شما بود و امسال میدانیم چه کم داشتیم. همه جمعشان جمع بود و ما را کم داشتند. خوب برنامه ریختیم و فکر کردیم و تقسیم کردیم و تا موعدش که برسد درو میکنیم.

میگویم به شهر کورها که رسیدی چشمانت را باز کن! اگر ببندی که همه را له میکنی. به همین خاطر باید از کلماتی در بیانیه استفاده کنیم که به کورها برنخورد. دقیق، فنی، همراه با بررسی تک تک به جای فله ای!

میگویم به مرگ بگیر و لرز کردن را فراموش کن. اول بسم الله ناف را که بریدی دل و روده را هم بیخیال شو. دقیق و فنی ناف را از ته ببر و بچه را در این دنیای شلوغ و درهم و برهم... بیاد که چه؟

میگویم سالی که نکوست به بهار ربطی ندارد. جشنواره پاییزه تئاتر کردی هیچ دخلی به هیچ فصلی ندارد. آنچه مربوط است انجامش میدهیم و بهار در پاییز میکنیم.

میگویم هنرش گفتی عیبش را نیز نگو. تشویش اذهان هنرمندان تئاتر که تشویش اذهان عمومی نیست که زبانم لال... . وقتی بر اساس نسخه فراخوان عمل کنیم چه نیازی به بررسی فنی و دقیق دارد. اصلا چه نیازی به دادن زحمت به خبرگان و کارشناسان تئاتر است که وقت گرانبهای دقیق و فنی خود را صرف اموری کنند که در اندازه محترمشان نباشد.

میگویم کردی شکر نیست. چون فارسی شکر است. به قول دوستی گاهی بدمان نمی آید به شوخی هم که شده برای حفظ فرهنگ اصیل بهتر باشد به جای جشنواره تئاتر کردی بگوییم جشنواره تئاتر کُرسی. هم فال است و هم تماشا. هم اینیم هم آن.  

میگوید رسم بر این است!!! چاقو دسته اش را نباید ببرد چون شترسواری دولادولا نمیشود. پس چشمها را محکم ببند تا به خاطر نبستن کمربند جریمه نشوی! این را برای حذف شدگانی میگویم که بارها در نقشهای دسته و تیغه در تئاتر این دیار ناف بریده اند و... !!!!

ترجمه کوردی متن فیلمنامه آهو را میتوانید در این آدرس بخوانید.

 http://www.mewlewykurd.com/S,ano-%20deqy%20Wergeraw-6.htm 

صلاح محمدی

19/6/88   

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 19:29  توسط من  | 

طبق اعلام کتبی هیئت بازخوانی جشنواره هشتم تئاتر کردی از ۴۲ متن ارسالی به جشنواره ۲۷ متن فاقد شرایط حضور در جشنواره بودند. نمایشنامه آهو جزو حذف شدگان است. بر اساس این اعلامیه ۶۵درصد از متون ارسالی حذف شده اند. در مطلب بعدی به تشریح این آمار خواهم پرداخت. 
+ نوشته شده در  88/06/18ساعت 13:29  توسط من  | 

به گفته یکی از بازخوانان بیش از ۶۰درصد متون ارسالی به جشنواره حذف شده اند. این بی سابقه ترین مورد در تمامی دوره های این جشنواره است. چرایی این موضوع را پس از اعلام رسمی دبیرخانه جشنواره هشتم تئاتر کردی به گفتگو میگذاریم. 
+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 18:35  توسط من  | 

در حالی که تا چند روز دیگر، طبق فراخوان منتشره، آخرین مهلت برای بازبینی نمایشهای شرکت کننده در جشنواره هشتم تئاتر کردی است هنوز نتایج بازخوانی متون نمایشی اعلام نشده است. شنیده ها از حذف برخی متون ارسالی خبر میدهند.
+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 20:17  توسط من  | 

اوايل دهه‌ي هفتاد،آن هنگام كه جمعي از تئاتري‌هاي سقز طرحي را براي برپايي جشنواره‌اي كُردي ارائه دادند،شور اوليه را فداي شعور كردند تا با ديدي خوش‌بينانه گذر سالياني چند بر نهال طرح اوليه را درختي به بار نشسته در نخستين گام ببينند كه زير سايه‌ي سبز آن بتوان چشم بر كاستي‌هايش بست و اميدوار بود شكوفه‌اش در سال‌هاي آتي ميوه‌اي شيرين دهد!درخت تئاتر بايد كه ميوه دهد،چرا كه هر درختي را سايه‌اي است به درازاي قامتش و چه بسيار درخت كه بي‌برند!تئاتر چيست و جشنواره تئاتر كُردي در طبقه‌بندي جشنواره‌هاي ريز و دُرُشتِ ايران چه جايگاهي دارد يا بايد داشته باشد؟آيا ضرورت تعريفي تازه را حس مي‌كنيم و يا تنها زبانِ كُردي در اجرا،براي نامگذاري آن و برپايي‌اش كافي است؟تئاتر هنري انساني،ملي و جهاني است و تلاش من در اين مطلب گذري كوتاه بر تئاتر به عنوان يك هنر ملي است تا با بررسي جشنواره‌ي نخست تئاتر كُردي،نمايي كُلي از آن به دست آيد تا دريچه‌اي به آينده‌ي آن نيز گشوده شود تا آنچنان كه برپايي نخستش مهجور ماند و بدون بهره‌گيري از تمامي توانايي‌هاي موجود در تئاتر منطقه برگزار شد،در برداشتن گام بعدي منطقي‌تر عمل شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 13:23  توسط من  | 

گروه تئاتر شه وار نمایشنامه"آهو" را بر اساس فیلمنامه ای به همین نام نوشته"بهرام بیضایی" با ترجمه و کارگردانی"صلاح محمدی" برای شرکت در هشتمین جشنواره تئاتر کردی که در نیمه دوم مهرماه امسال در سقز برگزار میشود آماده میکند. روخوانی نمایش از روز شنبه ۱۷/۵/۸۸ در دفتر گروه شروع شده است.

ترجمه کوردی متن فیلمنامه آهو را میتوانید در این آدرس بخوانید.

 http://www.mewlewykurd.com/S,ano-%20deqy%20Wergeraw-6.htm 

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 11:42  توسط من  |